سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
شعر و داستانهای عاشقانه
شعر و داستانهای عاشقانه

  •   قسمت اول داستان ذهن
  • استاد اعلام کرد که کلاس به پایان رسیده . کتاب و جزوه هامو توی کیفم گذاشتم و همراه بقیه دانشجویان از کلاس بیرون آمدم ، از محوطه گذشتم و از دانشگاه خارج شدم که صدایی از پشت سر منو متوقف کرد . برگشتم و دیدم بهزاد پشت سرم ایتساده . بهزاد یکی از دوستان و همکلاسیهام بود که بیشتر از بقیه باهاش صمیمی بودم ، البته بهتره بگم تنها دوستم در دانشگاه به حساب میامد .



    بهزاد : با این سرعت کجا میری آقای نابغه ، نکنه با زید میدات قرار داری ؟



    خندیدم و گفتم : نه بابا منو چه به این کارا ، داشتم میرفتم خونه .



    بهزاد : من نمیدونم توی اون خراب شده چه خبره که هم دانشگاه تموم میشه ، با عجله میری خونه .



    - : خبری نیست ، مگه بعد از دانشگاه باید کجا رفت .



    بهزاد : بعد از دانشگاه فقط علافی حال میده ، یعنی ماشینو برداریو و تو خیابونا دور بزنی و دو تا آدم ببینی .



    - : نه ، من اصلا حوصلا این کارا رو ندارم ، خودت میدونی که چقدر از جاهای شلوغ و علافی بدم میاد .



    بهزاد : پسر فکر کنم تو افسردگی گرفتی ، آخه یعنی چی یکسره میری تو خونه و تو اتاقت تنها میشینی .



    - : چون تنهایی رو دوست دارم ، چون توی تنهایی فکرم بیشتر کار میکنه و بیشتر میتونم روی پروژه آخر ترمم کار کنم .



    بهزاد : اوووه ، کو تا آخر ترم ، فعلا باید بچسبی به تفریح ، به عشق به حال ، اصلا تنهایی معنا نداره . حالا بیا با هم بریم یه دوری بزنیم ، دو تا دختر خوشگل ببینیم یکم سر کیف بیایم .



    - : نه بهزاد جون ، ممنون ، من نمیتونم بیام ، همون خونه برام از همه جا بهتره .



    بهزاد : اخه مادرت گفته دیگه نذارم یکسره توی تنهایی باشی ، گفته یکم ببرمت تو اجتماع تا دو تاآدم ببینی ، یکم آداب معاشرت یاد بگیری ، خلاصه یکم آدم بشی ، اصلا خدا رو چه دیدی ، شاید یه دختری هم تو رو دید و ازت خوشش اومد و بعدش ...



    - : بعدش چی ؟



    بهزاد : اوه ، چیه چرا اینقدر گل از گلت شکفت ، اسم دختر شنیدی اینقدر ذوق کردی ؟



    خندیدم و گفتم : شوخی نکن ، بگو بعدش چی ؟



    بهزاد  : بعدش میخواستی چی بشه ، خب معلومه دیگه ازدواج میکنی ؟



    (( ازدواج .... یعنی کسی حاضره با من ، با منی که همه بچه ها معتقدن با مشکلات شدید روحی درگیرم ازدواج کنه . ))



    - : یعنی کسی با من ازدواج میکنه ؟



    بهزاد : برای چی نکنه ، باید از خداشم باشه ، خوشتیپ نیستی ، که هستی ، شاگرد اول دانشگاه نیستی که هستی ، فقط یکم مخت تاب داره ، که اونم قابل حله .



    - : به هر حال من حوصله علکی تو خیابونا گشتنو ندارم ، برم خونه بهتره .



    بهزاد از دستم عصبانی شد و گفت : به جهنم ، نیا ، اصلا چه بهتر ، چرا تو بیای ، میرم یکی رو برمیدارم که مثل خودم پای دختربازی باشه .



    بهزاد اینو گفت و ازم دور شد ، من هم راه خونه رو  پیش گرفتم . به پشت در خونه مون رسیدم و خواستم در رو باز کنم ، که صدای دختری نظرم رو به خودش جلب کرد . برگشتم و دیدم دختری چند قدم اونطرف از من ایستاده بود و به من نگاه میکرد . صورت زیبا و قد بلندی داشت و مانوتی کوتاهی به تن کرده بود و شالی به سر انداخته بود که بیشتر به موهایش از زیر آن دیده میشد . دختر جلوتر امد و بهم سلام کرد .



    یعنی این دختر کی میتونست باشه و چی کارم میتونست داشته باشه .



    جواب سلامش رو دادم . دختر گفت : شما آقای مهیار یوسفی هستید ؟



    - : بله خودم هستم . شما ؟



    دختر لبخندی زد و گفت : فرستاده ای برای شما ، من هیچ اسمی ندارم ، شما هر چی دوست دارید میتونید منو صدا بزنید .



    با تعجب گفتم : یعنی چی ؟ یعنی پدر و مادرتون برای شما اسم نذاشتن .



    دختر : شما این طور فکر کنید .



    -: مگه میشه ، اصلا چنین چیزی امکان نداره .



    لبخندی زیبا روی لبان دختر نقش بست و گفت : حالا که ممکن شده .



    - : باشه من اصراری نمیکنم ، حتما راست میگید دیگه ، ولی چه اسمی دوست دارید روتون بذارم .



    دختر : هر اسمی که دوست دارید ؟



    کمی فکر کردم و گفتم : پارمیدا خوبه ؟



    دختر : عالیه . من این اسم رو دوست دارم .



    - : خب پارمیدا خانم چه کاری از دست من ساخته است .



    پارمیدا : اگه ممکنه بذارید وارد خونتون بشم .



    از تعجب خشکم زده بود ، گفتم : وارد خونه ما ، ولی ... ولی برای چی ؟



    لحظه ای فکر کردم نکنه پارمیدا از اون دختر فراریها باشه و میخواد برای من دردسر درست کنه . اما ، اما اون شباهتی به دختر فراریهایی که قبلا با بهزاد دیده بودم نداشت ، توی صورت پارمیدا یک معصومیت عجیبی نهفته بود .



    پارمیدا : من میخوام در کنار شما باشم . من ... من از شما چند تا سوال درسی داشتم .



    کمی نرم تر شدم و گفتم : خب حالا شد یه چیزی ، چرا زودتر نگفتید ؟



    پارمیدا جوابی نداد . گفتم : خب بفرمایید داخل .



    در رو باز کردم و همراه پارمیدا وارد شدم . مادرم خونه نبود . پارمیدا رو به اتاقم بردم و خودم رفتم تا برایش چای بریزم . وقتی برگشتم دیدم مانتو و شالشو در آورده بود و موهای بلندشو دور گردنش ریخته بود . برای لحظه ای مجذوب زیبایی پارمیدا شدم و سرجام خشکم زد . پارمیدا لبخندی زد و گفت : خیلی خوشگلم ، مگه نه ؟



    خنده ای از سر هیجان سر دادم و گفتم : شما زیباترین دختری هستید که تا حالا دیدم .



    پارمیدا : ممنون .



    چایی رو جلوش گرفتم . بعد رفتم و پشت میز کامپیوترم نشستم . پارمیدا از روی صندلی بلند شد و به سمت قفسه کتابهایم رفت و نگاهی به انها کرد و کرد : وای چه همه کتاب ، شما همشونو خوندید ؟



    گفتم : آره ، اکثرشو خوندم ، من بیشتر وقتم در تنهایی و به مطالعه کتابهای مختلف سپری میشه .



    پارمیدا : عالیه ، من از پسرهایی که سرشون تو کتاب و دفتر خوشم میاد . مخصوصا پسرهایی مثل شما .



    از خجالت سرم رو پایین انداختم و گفتم : من هم از دخترهای زیبایی مثل شما خوشم میاد .



    تازه یادم افتاد که چرا پارمیدا رو به خونه راه دادم ، برای همین پرسیدم : راستی مشکل درسی ای که داشتید چی بود ؟



    پارمیدا کمی تعلل کرد و گفت : راستش ، راستش من ...



    در همین هنگام در خونه باز شد و مادرم وارد شد . ترس تمام وجودم رو فرا گرفت ، اگه میدید دختری با اون وضعیت توی اتاقم نشسته حتما آبروریزی راه می انداخت .



    آب دهانم رو قورت دادم و گفتم : پارمیدا تو باید بری ، باید هرچه زودتر بری بدون اینکه مادرم تو رو ببینه .



    پارمیدا با ناراحتی گفت : آخه چرا ؟



    با عصبانیت گفتم : برای اینکه من میگم ، حالا سریع تا مادرم تورو ندیده برو .



    پارمیدا مانتوشو تنش کرد و شالشو به سرش انداخت و آهسته از اتاقم بیرون رفت و پاورچین پاورچین خودشو به در حیاط رسوند و خارج شد .





     



     



    قسمت اول داستان ذهن



    خواندن قسمت دوم را فراموش نکنید.



  • نویسنده: پوریا(شنبه 9/6/87 ساعت 3:52 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   ولنتاین بدون مسیح.............
  •  


     


    پشت پنجره ایستاده بود.مثل همیشه غمگین و فرورفته درخود. به دوردست ها نگاه میکرد.گرچه از پشت پنجره فقط در آهنی دیده میشد.ولی ذهنش دوردست ها رامی کاوید.روی شیشهء بخار گرفته دو چشم نقش میگرفتند و محو میشدند.بخار روی شیشه ونوس را به یاد خاطراتش می انداخت. خاطراتی اگرچه غم انگیز ولی شیرین و فراموش نشدنی.تا به حال عاشق نشده بود.دروغ چرا؟!!! شده بود یک طرفه و تو خالی.عقیده اش این بود که عشق باید دو طرفه باشه تا جون بگیره و به اوج برسه.واسه همین همیشه از به یاد آوردن مسیح ته دلش یه لبخند کوچولو میزد.چون به اون چیزی که میخواستش رسیده بود.دستشو دراز کرد تا روی شیشه بنویسه:"دوست دارم مسیح هر جا که هستی و خواهی بود." باز به یادش افتاد.مسیح هم روی بخار نوشته بود "دوست دارم". یه بغض عمیق که خیلی وقت بود تو دلش مونده بود ته گلوش در جا میزد تا به اشک تبدیل بشه.مثل همیشه قورتش دادو نخواست چشاش پر از اشک شه.هوا یه کم سرد بود.دستاشو تو هم گرفت تا شاید گرم بشه.نوک انگشتاش یخ زده بود مثل همیشه. بازم یاد مسیح افتاد.همیشه میگفت:چرا دستات سرده و یخ زده.بازم یه بغض دیگه و.............



    می گفتن فردا روز عاشقاس.تو دلش گفت:خوش به حال اونایی که امشب با هم هستن.همهء دخترای هم سن وسالشو میدید که با چه ذوقی چیزی میخرن و کادو پیچش می کنن.تو دلش یه دنیا بغض جمع شده بود. دلش تنگ شده بود ولی چه فایده!!!   مسیح دوسش داشت. عاشقش بود. یعنی می گفت که.....گفته بود ثابت میکنه.یعنی گذشت زمان اینو ثابت میکنه.



    ولی............! 



    یاد یه نوشته افتاد:دل کسی رو به خاطر غرورت نشکن ولی غرورتو واسه کسی که دوسش داری بشکن . با خودش گفت شاید بازم من توقعم زیاده یا خیلی مغرورم.ولی نه غرورشو خیلی جاها شکسته بود. یعنی دیگه چیزی به عنوان غرور نداشت که بخواد کاریش کنه.چقدر دوست داشت با دو تا گل رز یکیش سرخ و اون یکی سفید بره پیشش.و بهش تبریک بگه.ولی میدونست مثل همیشه باهاش سرد رفتار میشه.شاید هم اصلن نیاد که قرار باشه اتفاقی بیفته!!!ذهنش خیلی مشغول بود چقدر دلش می خواست برگرده به دو ماه و ده روز قبل.روزی که واسه اولین بار چشاشو دیده بودو.............. اولش با خودش فکر میکرد که نهایت این رابطه یا یه دوستیه سادهء یا یه رابطه خواهرو برادری .آخه مسیح ازش کوچولوتر بود.حالا خندش میگرفت از اون فکر ساده و ابلهانه. تا به حال کسی به اون راحتی حرف دلشو بهش نزده بود.همه چیزش براش تازگی داشت.حتی خود خواه بازی های بچه گونش که می خواست ثابت کنه که تو فقط مال منی.چقدر با هم خوب بودند در کنار بحث هایی که با هم داشتن(شاید قدر اون لحظه ها رو ندونستن)انگار روزگار نذاشت این خوشی بیشتر از یه ماه طول بکشه.انقدر مشکل واسه مسیح پیش اومد که اگه صبوری های ونوس نبود این رابطه خیلی پیش از اینا تموم شده بود.ونوس صبر کرد شاید همه چی درست بشه.همه چی عوض شه.شاید مسیح همون مسیح روزای اول بشه.ولی اینطور نشد. اینطور نشد که هیچ بدتر هم شد.ده روز پیش دعواشون شد. مثل همیشه سر عقایدشون.ولی اینبار خیلی جدی.با اینکه ونوس نمیخواست ولی.......مسیح گفته بود دیگه زنگ نزن. یعنی تموم.دیگه تحملش تموم شده بود.شاید ونوس آدم صبوری نبودو شاید اگه بیشتر از این صبر میکرد یه اتفاق خوب می افتاد....... یه هو به خودش اومد.صورتش از اشک خیس شده بود.مثل اینکه گلوش دیگه جا نداشت بغض هارو نگه داره.دستشو آورد بالا تا صورتشو پاک کنه.دستش از سرما سرخ شده بودو بی حس.شاید به یه دست دیگه نیاز داشت. ولی حیف...........ته دلش دوباره خندید.هنوزم خوشحال بود که فهمیده بودعشق یعنی چی؟ با خودش گفت خیلی ها که امشب به هم کادو دادن معنی درست عشقو نمی دونن ولی من فهمیدم و این خودش بزرگترین هدیه اس.پس مثل همیشه به زور خندید . یه لبخند کوچولو.سرش به طرف پائین بود.چشاشو اورد بالا تا از پشت شیشه آسمونو نگاه کنه.تو چشاش یه برقی درخشید.شیشه پر از بخار شده بود. جای آسمون دو تا چشم قشنگ نقش گرفته بودو زیرش نوشته شده بود: "دوست دارم ونوس هر جا هستی و خواهی بود " و چند تا ستاره که هی میومدن و میرفتن............................هنوزم عاشقش بود.



       

     



  • نویسنده: پوریا(شنبه 9/6/87 ساعت 3:50 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   منتظران مهدی
  •  خواستم که دیگه عاشق نباشم
    چشمهامو بستم
    دیدم فاصلمون تا ته رویاست
    یه جاییه که هیشکی دستش بهش نمی رسه
    همون وقت پلک زدم
    رویام توی نور گم شد
    بازم حس یه لبخند
    بازم شروع یه رنگ تازه
    تازه تر از همیشه
    می دونم
    می خوام که دیگه عاشق نباشم
    می خوام چشمامو ببندم
    برم تا ته رویا
    ببینم که تو نیستی توی پیچ و خم فاصله ها
    اما یه جرقه
    یه نور می آد، فاصلمون صفر می شه
    دستهام
    خالی از رنگ احساس
    بی پرتویی از عشق
    در سرم، نه شور و نه شیدایی
    قلبم انگار ایستاده در راه
    منتظر
    اما در سکون
    به فراموشی سپرده
    تپیدن در روح زمان را
    بیا
    تازه ترین رویایم باش
    بیا
    خواب شبم باش
    بیا
    رنگ روشن امیدم باش
    بیا
    تا بخوام دیگه عاشق هیشکی جز تو نباشم




  • نویسنده: پوریا(شنبه 9/6/87 ساعت 3:48 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   فنجان معشوق
  • نشستم
    تا آنجا که نیامدی
    خود را مهمان یک فنجان قهوه کردم
    صبر دیرش شد
    رفت
    اما هنوزم منتظرت بودم
    قهوه هم چه میزبان کم طاقتی ست
    او هم رفت
    ساعت هم دیرش شد
    تند و تند دور خودش می چرخید
    اما هنوزم منتظرت بودم
    نگرانی اومد
    دلم سراغ بی قراری رو گرفت
    فنجان قهوه باز هم آمد
    و دلم خواست که باز هم بنشینم منتظر
    این بار
    گفتگو با فنجان قهوه بیشتر طول کشید
    اما باز هم نیامدی
    او رفت
    و من هنوزم منتظرت هستم
    شاید فنجانی قهوه
    دوباره تنهایی ام را پر کند
    اما جای لبخند تو را
    چه چیزی می تواند پر کند؟
    منتظرم، دیر نکنی
    برای هدیه همان لبخند کافی ست




  • نویسنده: پوریا(شنبه 9/6/87 ساعت 3:47 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   انتظار
  • خدایا طاقت آمد او نیامد 
    سلام یار آمد او نیامد




    خدایا در دیار غربت عشق  
    سلام عاشق آمد اونیامد




    خدایا نو گل چشم انتظاری
    به چشمم هدیه داد و او نیامد




    خدایا مونس شبهای غربت 
    سراغ یار آمد اونیامد




    خدایا غنچه ی نشکفته ی عشق 
    چنان یک لاله آمد اونیامد




    دلم تنگ است از خواب و خیالم 
    چرا ؟! چون خواب آمد اونیامد




    دلا زین ظلمت وجور شب تار 
    چه گویم ماه آمد او نیامد




  • نویسنده: پوریا(شنبه 9/6/87 ساعت 3:45 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   عشق نفرین شده
  • بسم الله الرحمن الحیم



     



    هرکس به طریقی دل ما می شکند    بیگانه جدا دوست جدا می شکند



    گر بیگانه بشکند حرفی نیست         من درعجبم، دوست چرا می شکند



     



     



    این داستانی که می نویسم ،یک داستان واقعی می باشد.در حقیقت بیشتر این داستان بر گرفته از زندگی شخصی خودم است.این داستان را با زبان شخصیت اصلی داستان بیان می کنم.



     



     



    من علی هستم،24 ساله،ساکن تهران.از آن پسرهایی که به دلیل غرور زیاد اصلا فکر عاشق شدن به سرم نمیزد.



    در سال 1375،وقتی در دوره ی راهنمایی بودم با پسری آشنا شدم.اسم آن پسر آرش بود.لحظه به لحظه دوستی ما بیشتر و عمیق تر می شد تا جایی که همه ما را به عنوان 2 برادر می دانستند.همیشه با هم بودیم و هر کاری را با هم انجام می دادیم.این دوستی ما تا زمانی ادامه داشت که آن اتفاق لعنتی به وقوع پیوست.



    در سال 84، در یک روز تابستانی وقتی از کتابخانه بیرون آمدم برای کمی استراحت در پارکی که در آن نزدیکی بود ، رفتم.هوا گرم بود به این خاطر بعد کمی استراحت در پارک، به کافی شاپی رفتم، نوشیدنی سفارش دادم.من پسر خیلی مغرور و از خود راضی بودم که جز خود کسی را نمی پسندیدم .به این خاطر وقتی دختری را می دیدم، روی خود را بر میگرداندم و نگاه نمی کردم ولی در آن روز به کلی تمام خصوصیاتم عوض شده بود.چند دقیه ای از آمدن من به کافی شا پ گزشته بود.ناگهان چشمم به دختری که در حال وارد شن به سالن بود افتاد. بله اتفاقی که نباید می افتاد،افتاد.



    عاشق شدم؛حال و هوام عوض شد، عرق سردی روی صورتم نشسته بود.چند دیقه ای به همین روال گذشت.



    ادم زبان بازی بودم، ولی در آن لحظه هیچ کلمه ای به ذهنم نمیرسید.نمی دانستم چه کاری کنم.می ترسیدم از دستش بدهم.دل خود را به دریا زدم،به کنارش رفتم و کل موضوع را آرام آرام با او در میان گذاشتم.شانس با من یار بود.توضیح و تفسیراتی که از خودم برای او داده بودم مورد توجه او قرار گرفت.



    اسم آن دختر مونا بود.من در آن زمان 21 سال داشتم و در دانشگاه مشغول درس خواندن بودم؛مونا سال آخر و یکی از ممتازان دبیرستان خود بود؛از خانواده مجللی بودن و از این نظر تقریباً با هم، هم سطح بودیم.



    دوستی ما یک دوستی صادقانه و واقعی بود.3 سالی به همین صورت ادامه داشت.هر لحظه به علاقه من به او افزوده می شد.موضوع ازدواج را با مونا درمیان گذاشتم؛هر دو ما به وصلت راضی بودیم.خانواده هایمان نیز در این مورد اطلاع کافی داشتند؛ولی من درآن زمان آمادگی لازم برای ازدواج را نداشتم؛چون مایل بودم کمی سنم بیشتر بشود.



    من به قدری به مونا احترام می گذاشتم و دوستش داشتم که هیچ وقت کلمه ی نه را از من نمی شنید.تابستان 86 بود.با او تماس گرفتم ولی جواب نمی داد.2،3 روزی به همین صورت ادامه داشتف دیگر داشتم از نگرانی می مردم،چون سابقه نداشت جواب تماس ها و پیامک هایم را ندهد؛با مینا خواهر بزرگتر مونا تماس گرفتم،موضوع را جویا شدم،بالاخره توانستم با هماهتگی او مونا را پیدا کنم.



    وقتی از او دلیل جواب ندادنش را پرسیدم حرفی را زد که همانند پتکی رو سرم فرود آمد.دنیا دور سرم می چرخید.گفت برایش خواستگار امده و به خاطر فشار پدر مادرش مجبور است ازدواج کند.من که 24 سال بیستر نداشتم و مایل به ازدواج زود نبودم،خود را بر سر دو راهی عشق و عقل دیدم.عشق می گفت ازدواج کنم و عقل می گفت ازدواج زود هنگام نکنم.



    وقتی دیدم مونا در شرایط روحی مناسبی قرار ندارد؛به خاطر اینکه نمی توانستم لحظه ای اذیت شدنش را تحمل کنم،قبول کردم که دیگر به او فکر نکنم و او با فردی که خانواده برایش انتخاب کرده ازدواج کند.



    با چشمانی گریان و با آروزی خوشبختی از او رای همیشه خداحافظی کردم.2،3 ماه گذشت،روزی نبود که به یاد او نباشم؛ و به خاطر دوری اش نگیریم، ولی باید تحمل می کردم.به همین صورت روزها می گذشت.پاییز رسید.برای دیدن وست نزدیک، آرش، به دیدنش رفم.آرش آن روز خیلی خوشحال بود؛وقتی علت را جویا شدم از پیدا کردن دختر مورد علاقه اش خبر داد؛گفت که بالاخره توانسته دختری که همیشه در رویاها به دنبالش میگشته،پیدا کند.خوشحال شدم ،چون خوشحالی آرش را می یدم.با ذوق و شوق موبایلش را در آورد تا عکس ان دختر را به من نشان دهد.وقتی چشمم به عکس افتادف گویی دوباره پتکی به سرم خوره باشد؛گیج و مبهوت ماندم.سرگیجه ای به سرغم آمد که تا آن 24 سال هیچ وقت ندیده بودم.



    عکس عکس مونا بود.همان دختری که به خاطرش از خودم گذشتم، تا او از خودش نگذرد؛غرورم را شکستم تا او غرورش را نشکند.



    آرش ار موضوع دوستی من و مونا هیچی نمی دانست.از او خواستم تا قراری را با او بگذارد و مرا به او معرفی کند.آرش هم بلافاصله با مونا تماس گرفت و قرار ملاقاتی را برای ساعت 7 همان روز گذاشت.ساعت 6:30 من و آرش در محل قرار حاظر بودیم.به او گفتم من برای چند دقیقه بیرون می روم، ولی وقتی دوستت آمد با من تماس بگیر،تا بیایم.از کافی شاپ بیرون امدم،در گوشه ای از خیابان منتظر آمدنش بودم.ساعت 7 شده بود.مونا را دیدم.وارد کافی شاپ شد،همان لحظه آرش خبر آمدنش را به من داد.آرام آرام وارد شدم،وقتی به کنار میز رسیدم آرش یلند شد و شروع به معرفی من کرد؛وفتی چشمان مونا به من افتاد رنگ خود را باخت و شوکه شد.اشک در چشمانم پر شده بود.نمیدانستم په کار کنم.



    به آرش گفتم این مونا همان عشق من بود مه به خاطرش همه کار کردم.به خاطرش از خودم گذشتم،ولی او مرا خورد کرد،شکست.



    با نیرنگ و فریب با دلم بازی کرد.به آرش نگاه کردم و گفتم: آرش ،داداش خوبم، این دفعه هم به خاطر تو از خودم می گذرم؛دلی که یکبار بشکند،می تواند دوباره هم بشکند.ولی من،نه تو و نه مونا را دیگر نمیشناسم.



    با چشمانی گریام به مونا گفتم:امیدوارم خدا دلت را بشکند.



    ازآنجا خارج شدم و تا به امروز دیگر نه انها را میبینم و نه به انها فکر می کنم؛و فقط از خدا برای دل شکستگان آرامش آرزومندم.



  • نویسنده: پوریا(شنبه 9/6/87 ساعت 3:19 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   انتظار
  • خدا کنه امروز بیاد می خوام اونو ببینمش



    وای که چقدر دلم می خواد از ته دل ببوسمش





     



    از روزی که اون رفته دلم فقط تاب میزنه



    اون یکی تاب تا اومدنش، داره فقط خواب می زنه



     



    کاشکی می شد بازم بریم دوباره پا به پای هم



    اگر دوباره اون بیاد بهش می گم دوست دارم



     



    خدا کنه امروز بیاد می خوام اونو ببینمش



    وای که چقدر دلم می خواد از ته دل ببوسمش



     



    کاشکی می شد  بهش بگم دلتنگی های دلم



    هنوز ادامه داره تا وقتی که اونو ببینم



     



    من که هنوز یادمه شبهای مهتابی رو



    دست می انداخت دور گردنم،میبوسید پرهای مرغابی رو



     



    موهای رنگی شو توی کتابم میذارم



    چون هنوز عاشقم، چون هنوز دوسش دارم



     



    خدا کنه امروز بیاد می خوام اونو ببینمش




  • نویسنده: پوریا(شنبه 9/6/87 ساعت 3:17 عصر)

  • نظرات دیگران ( )

  •   دل شکسته
  •  


    دست به قلم ندارم ولی خاطرات و داستان های تلخ و شیزینی در ذهنم دارم.


    این یکی از داستان های عشقی، تلخ و شیرین است پسری به نام دارا در یکی از روستاهای کوچک زندگی می کرد.او18 سال داشت و بسیار زیبا بود.او قلبی رئوف و مهربان داشت.دارا در یکی از روزههای پائیزی که که در مقابل خانه ی شان نشسته بود و برای زندگی آینده خود برنامه ریزی میکرد،چشمش به دختری رعناافتاد.آن دختر اهل آن روستا نبود.دخترک بسیار زیبا بود.نام آن دختر سارا بود.هر دوی آنها به هم زول زده بودند و همدیگر را نگاه  می کردند وهیچ یک  جرأت  اول  صحبت کردن را نداشت.یکی دو دقیقه ای به همین صورت  ادامه  داشت  تا اینکه دختر به راه خود ادامه داد و رفت. مدتی گذشت دارا هر روز در فکر سارا بود،حتی در زمانی که کارمی کرد ، درس می خواند و حتی در زمان استراحت فکرش شده بود سارا و سارا وسارا...یک روز وقتی دارا به همراه همکلاسیهایش به روستا برمیگشت،دوستان او پیشنهاد دادند که برای چند ساعتی به



    روستائی  که در چند کیلومتری از روستای آنها بود بروند وتفریحی بکنند.دارا برعکس همیشه قبول کرد. آنها به روستا رسیدند و به طرف امام زده ای که در ان روستا بود حرکت کردند.دارا ابتدا به سمت آبخوری   امام زاده رفت.در حال نوشیدن آب بود که صدای دختری را شنید، به طرف صدا حرکت کرد.دختری را دید که درحال رازو نیاز بود...بله آن دختر سارا بود و آن روستا محل زندگی او.دارا در گوشه ای در حالی که مخفی شده بود، سارا را نگاه می کرد.وقتی سارا مناجاتش تمام شد به طرف خانه حرکت کرد و دارا نیز او را تعقیب میکرد، تا   اینکه سارا به خانه اش رسید.خانه ای کوچک و قدیمی،در زد پیر زنی آرام آرام آمد ودررا باز کرد و سارا وارد آن خانه شد دارا که خوشحال بود به خانه اش باز گشت.چند هفته ای گذشت.یک روز دارا برای زیارت امام زاده به طرف روستا حرکت کرد.مثل همیشه اول به سمت آبخوری رفت.بعد از گذشت یکی دو ساعت که زیارتش   تمام شد به طرف روستایش حرکت کرد.هنوز داخل روستا بود که صدای ناله و زاری شنید.ناخوداگاه به سمت صدا حرکت کرد ناگهان خود را در مقابل خانه سارا دید.حجله ای در مقابل در خانه قرار داده بودند و اعلامیه ای را روی آن



    نسب کرده بودند.در ان اعلامیه تصویر سارا دیده می شد،به نامش نگاه کرد نوشته بودند ساره زمانی.حالش بد شد گوئی با پتکی به سرش زده بودند در حالی که گریه میکرد به طرف خانه حرکت کرد.او درآن روز قصم خورد تا



    با هیچ دختری صحبت نکند و خود را در خانه حبس کند.سال های زیادی به همین صورت گذشت.او 58     سالش  شده بود.دارا قصم خود را شکسته بود و به بیرون از خانه می رفت.روستای آنها به شهر بزرگی  تبدیل شده بود



     پارکی در نزدیکی خانه ی دارا قرار داشت.دارا ازدواج نکرده بود به همین خاطر به بچه خیلی علاقه داشت و هر روز برای دیدن بچه ها به پارک می رفت.در یکی از روزهای تایستانی که دارا به عادت همیشگی به پارک رفته بود صدای ناله های پیرزنی را  شنید که آه و ناله میکرد. بی اختیار به طرف او حرکت کرد و احوال او را پرسید سر صحبت بین آن دو باز شد و هر دو شروع به درد و دل کردند.پیرزن اززمان نوجوانی خود صحبت می کرد و می گفت 17 سال داشتم.روزی که به روستای دیگری رفته بودم ،پسری را دیدم که در مقابل خانه ی شان نشسته بود و به من زُل زده بود و نگاه می کرد.آن پسر بسیار زیبا و جذاب بود.عاشقش شدم  ولی دیگر او را  ندیدم. دارا هم شروع به گفتن تمام خاطرات دوران جوانیش کرد.وقتی صحبت دارا تمام شد پیرزن  شروع به گریه کردن کرد و گفت سارائی که عاشقش بودی من هستم و آن کسی که توحجله اش را دیدی خواهر دوقلوی من بود که ساره نام



    داشت.دارا که چشمهایش را اشک گرفته بود و از روی خوشحالی نمی دانست چه کار کند،در همان پارک از او خواستگاری کرد.و هر دوی آنهابا دلهائی جوان زندگی تازه ای را شروع کردند.



    ***پایان***



  • نویسنده: پوریا(شنبه 9/6/87 ساعت 3:14 عصر)

  • نظرات دیگران ( )


  •   لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • قسمت اول داستان ذهن
    ولنتاین بدون مسیح.............
    منتظران مهدی
    فنجان معشوق
    انتظار
    عشق نفرین شده
    انتظار
    دل شکسته
  •    RSS 

  •   خانه

  •   شناسنامه

  •   پست الکترونیک

  •  پارسی بلاگ



  • کل بازدید : 5633
    بازدید امروز : 1
    بازدید دیروز : 7
  •   درباره من

  • شعر و داستانهای عاشقانه
    پوریا[8]

  •   اشتراک در خبرنامه
  •  


  •  لینک دوستان من

  • اشعار و داستانهای عاشقانه

  •  لوگوی دوستان من





  •   اوقات شرعی
  • اوقات شرعی


  •   وضعیت من در یاهو

  • یــــاهـو